Skip to content

تواضع

تواضع منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای تواضع ثبت نشده

🌼 تواضع زیاد

🍀 سید علی آقا قاضی وقتی سبزیجات می خرید، می پیچید گوشه عبایش و با همان حالت در کوچه و بازار حرکت می کرد و از اصاله القیافه درست کردن دوری می جست و این چنین متواضعانه زندگی می نمود و از این راه به مقامات عالیه دست یافـته بود. هم ایشان در مجلس روضه ابا عبدالله (ع) خودش کفش های مهمانان امام حسین (ع) را جفـت کرده و آن ها را تمیز می کند بدون توجه به آن ها که خرده می گیرند که آدم بزرگ نباید چنین کاری بکند.

آیت الله سید ابوالقاسم خوئی می فرمود: «من هر وقت می رفـتم مجلس آقای قاضی، کفش هایم را می گذاشتم زیر بغلم که مبادا کفشم آن جا باشد و آقای قاضی بیاید آن را تمیز یا جفـت کند.»

دخترش در مورد او چنین می گوید: «پدر ما خودش را خیلی پایین می دانست و وقتی شاگردانشان می آمدند می گفـتند: من خوشم نمی آید بگویید من شاگرد فلانی هستم. در مجالسی که در منزل می گرفـتند بالای مجلس نمی نشستند و می گفـتند آن جا جای مهمانان است و وقـتی با شاگردانشان راه می رفـتند، پدرم عقب همه آنها راه می رفـت و هر چه می گفـتند: آقا شما جلو باشید، می گفـتند: نه، شما جلو بروید.»

هیچ گاه در صدر مجلس نمی نشست و با شاگردانش هم که بیرون می رفـت جلو راه نمی رفـت، و آن گاه که در منزل، شاگردان و مهمانان سراغشان می آمدند برای همه به احترام می ایستاد.

آیت الله نجابت نقل می کردند: «او آن قدر مبادی آداب است که وقتی در منزل مهمان دارد برای خواندن نماز اول وقتش از مهمانش اجازه می گیرد.»

آیت الله سید عباس کاشانی در این باره می فرماید: من آن موقع سن کمی داشتم، ولی ایشان اهل این حرف ها نبود. بچه های کم سن و سال هم که به مجلسشان می آمدند بلند می شدند و هر چه به ایشان می گفـتند اینها بچه هستند، می فرمودند: «خوب است بگذارید این ها هم یاد بگیرند.»

باز آیت اله کاشانی نقل کردند: زمانی که عده ای از ایران خدمتشان می رسند و می گویند که ما از شما مطالبی شنیدیم و تقلید می کنیم، ایشان گریه می کنند، بعد دستشان را بالا می برند و می فرمایند: «خدایا تو می دانی که من آن نیستم که این ها می گویند و بعد می فرمایند که شما بروید از آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی تقلید کنید.»

و این همان اوصافی است که امیرالمؤمنین (ع) در وصف عارفان مکتبش می فرماید: «لا یرضون من اعمالهم القلیل و لا یستکثرون الکثیر فهم لا نفسهم متهمون و من أعمالهم مشفقون إذا زکی احدهم خاف مما یقال له فیقول: أنا أعلم بنفسی من غیری، و ربی اعلم بی من نفسی، اللهم لا تؤاخذنی بما یقولون، واجعلنی أفضل مما یظنون، واغفرلی مما لا یعلمون.

از کردار اندک خود خرسندی ندارند، و طاعت های فراوان را بسیار نشمارند، پس آنان خود را متهم شمارند و از کرده های خویش بیم دارند. و اگر یکی از ایشان را بستایید، از آن چه ـ درباره او ـ گویند بترسد، و گوید: من خود را بهتر از دیگران می شناسم و خدای من مرا از خودم بهتر می شناسد، بار خدایا! مرا مگیر بدان چه بر زبان می آورند، و بهتر از آنم کن که می پندارند و بر من ببخشای آن را که نمی دانند.»

🆔 @jtolabir

تواضع؛ تواضع؛ تواضع!!

تواضع؛ تواضع؛ تواضع!! منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای تواضع؛ تواضع؛ تواضع!! ثبت نشده

علي بن يقطين از بزرگان صحابه و مورد توجه امام موسي بن جعفر عليه السلام و وزير مقتدر هارون الرشيد بود. روزي ابراهيم جمال (ساربان) خواست به حضور وي برسد. علي بن يقطين اجازه نداد. در همان سال علي بن يقطين براي زيارت خانه خدا به سوي مكه حركت كرد و خواست در مدينه خدمت موسي بن جعفر عليه السلام برسد. حضرت روز اول به او اجازه ملاقات نداد. روز دوم محضر امام عليه السلام رسيد. عرض كرد:
آقا! تقصير من چيست كه اجازه ديدار نمي دهي؟
حضرت فرمود:
– به تو اجازه ملاقات ندادم، به خاطر اينكه تو برادرت ابراهيم جمال را كه به درگاه تو آمده و تو به عنوان اينكه او ساربان و تو وزير هستي اجازه ملاقات ندادي. خداوند حج تو را قبول نمي كند مگر اينكه ابراهيم را از خود، راضي كني.
مي گويد عرض كردم:
– مولاي من! ابراهيم را چگونه ملاقات كنم در حاليكه من در مدينه ام و او در كوفه است. امام عليه السلام فرمود:
– هنگامي كه شب فرا رسيد، تنها به قبرستان بقيع برو، بدون اينكه كسي از غلامان و اطرافيان بفهمد. در آنجا شتري زين كرده و آماده خواهي ديد. سوار بر آن مي شوي و تو را به كوفه مي رساند.
علي بن يقطين به قبرستان بقيع رفت. سوار بر آن شتر شد. طولي نكشيد در كوفه مقابل در خانه ابراهيم پياده شد. درب خانه را كوبيده و گفت:
– من علي بن يقطين هستم.
ابراهيم از درون خانه صدا زد: علي بن يقطين، وزير هارون، در خانه من چه كار دارد؟
علي گفت: مشكل مهمي دارم.
ابراهيم در را باز نمي كرد. او را قسم داد در را باز كند. همين كه در باز شد، داخل اتاق شد. به التماس افتاد و گفت:
– ابراهيم! مولايم امام موسي بن جعفر مرا نمي پذيرد، مگر اينكه تو از تقصير من بگذري و مرا ببخشي.
ابراهيم گفت: خدا تو را ببخشد.
وزير به اين رضايت قانع نشد. صورت بر زمين گذاشت. ابراهيم را قسم داد تا قدم روي صورت او بگذارد؛ ولي ابراهيم به اين عمل حاضر نشد. مرتبه دوم او را قسم داد. وي قبول نمود، پا به صورت وزير گذاشت. در آن لحظه اي كه ابراهيم پاي خود را روي صورت علي بن يقطين گذاشته بود، علي مي گفت:
– (اللهم أشهد). خدايا! شاهد باش.
سپس از منزل بيرون آمد. سوار بر شتر شد و در همان شب، شتر را بر در خانه امام در مدينه خواباند و اجازه خواست وارد شود. امام اين دفعه اجازه داد و او را پذيرفت.

Primary Sidebar

Secondary Sidebar

Tertiary Sidebar

طراحی سایت
طراحی سایتسئوسرویس و تعمیر کولر گازی