Skip to content

تواضع؛ تواضع؛ تواضع!!

تواضع؛ تواضع؛ تواضع!! منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای تواضع؛ تواضع؛ تواضع!! ثبت نشده

علي بن يقطين از بزرگان صحابه و مورد توجه امام موسي بن جعفر عليه السلام و وزير مقتدر هارون الرشيد بود. روزي ابراهيم جمال (ساربان) خواست به حضور وي برسد. علي بن يقطين اجازه نداد. در همان سال علي بن يقطين براي زيارت خانه خدا به سوي مكه حركت كرد و خواست در مدينه خدمت موسي بن جعفر عليه السلام برسد. حضرت روز اول به او اجازه ملاقات نداد. روز دوم محضر امام عليه السلام رسيد. عرض كرد:
آقا! تقصير من چيست كه اجازه ديدار نمي دهي؟
حضرت فرمود:
– به تو اجازه ملاقات ندادم، به خاطر اينكه تو برادرت ابراهيم جمال را كه به درگاه تو آمده و تو به عنوان اينكه او ساربان و تو وزير هستي اجازه ملاقات ندادي. خداوند حج تو را قبول نمي كند مگر اينكه ابراهيم را از خود، راضي كني.
مي گويد عرض كردم:
– مولاي من! ابراهيم را چگونه ملاقات كنم در حاليكه من در مدينه ام و او در كوفه است. امام عليه السلام فرمود:
– هنگامي كه شب فرا رسيد، تنها به قبرستان بقيع برو، بدون اينكه كسي از غلامان و اطرافيان بفهمد. در آنجا شتري زين كرده و آماده خواهي ديد. سوار بر آن مي شوي و تو را به كوفه مي رساند.
علي بن يقطين به قبرستان بقيع رفت. سوار بر آن شتر شد. طولي نكشيد در كوفه مقابل در خانه ابراهيم پياده شد. درب خانه را كوبيده و گفت:
– من علي بن يقطين هستم.
ابراهيم از درون خانه صدا زد: علي بن يقطين، وزير هارون، در خانه من چه كار دارد؟
علي گفت: مشكل مهمي دارم.
ابراهيم در را باز نمي كرد. او را قسم داد در را باز كند. همين كه در باز شد، داخل اتاق شد. به التماس افتاد و گفت:
– ابراهيم! مولايم امام موسي بن جعفر مرا نمي پذيرد، مگر اينكه تو از تقصير من بگذري و مرا ببخشي.
ابراهيم گفت: خدا تو را ببخشد.
وزير به اين رضايت قانع نشد. صورت بر زمين گذاشت. ابراهيم را قسم داد تا قدم روي صورت او بگذارد؛ ولي ابراهيم به اين عمل حاضر نشد. مرتبه دوم او را قسم داد. وي قبول نمود، پا به صورت وزير گذاشت. در آن لحظه اي كه ابراهيم پاي خود را روي صورت علي بن يقطين گذاشته بود، علي مي گفت:
– (اللهم أشهد). خدايا! شاهد باش.
سپس از منزل بيرون آمد. سوار بر شتر شد و در همان شب، شتر را بر در خانه امام در مدينه خواباند و اجازه خواست وارد شود. امام اين دفعه اجازه داد و او را پذيرفت.

دختر دروغگو…

دختر دروغگو… منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای دختر دروغگو… ثبت نشده

ريـموند بيچ مى گويد: دختر جوانى را مى شناسم كه اكنون يك دروغگوى درمان ناپذير است .
او هنگامى كه هفت سال داشت , هر روزبه كلاس درسى مى رفت كه در آن بيست و پنج نفر از بچه ها تـحـصـيـل مى كردند.
پرستارى هر روز او را به مدرسه مى برد و در پايان درس نيزاو را به خانه باز مى گرداند.
ايـن پـرسـتـار در ضـمـن , وظـيـفه داشت كه از دخترك مراقبت كند تاتكاليفش را انجام دهد و درس هـايش را بياموزد.
خلاصه اين زن مسؤول تربيت اين كودك بود.
در آن زمان , بر حسب روش مـرسـومى كه آموزش و پرورش امروز آن را به كلى بى مصرف مى داند, شاگردان كلاس هر روز بر حسب نمره هاى امتحانات كتبى , طبقه بندى مى شدند.
دخترك هر روز همين كه كيف به دست از كلاس خارج مى شد,باپرسش يكنواخت و حريصانه پرستارش كه مى گفت : چندم شدى ؟روبه رو مـى شـد.
هـر گاه او مى توانست بگويد: اول يا دوم , كار درست بود.
اما سه نوبت پى در پى , اين دخـتـر بى گناه شاگرد سوم شد كه البته اين رتبه ميان 25 نوآموز, شايان تحسين است , با وجود اين , پرستارش ازكسانى نبود كه اين حقيقت را درك كند.
او دو نوبت اول بردبارى كرد,اما بار سوم ديگر نتوانست خوددارى كند و فرياد زد: فردا بايد شاگرداول شوى ! دخـترك روز بعد با تمام تلاشى كه كرد, باز رتبه سوم را به دست آورد.
زنگ آخر كه خورد, پرستار جلو در كلاس در كمين ايستاده بود.
همين كه چشمش به او افتاد فرياد زد: چه خبر؟ دخـتـرك كـه جـرات گـفـتن حقيقت را در خودش نمى ديد, پاسخ داد:اول شدم .
و اين چنين دروغگويى او آغاز شد.
.
بيان : بسيارى از پدر و مادرها به همين گونه رفتار مى كنند وبه اين ترتيب , بار سنگين گناهكارى و مسؤوليت دروغگويى فرزندان خويش را به دوش مى گيرند.

چرا تنفر از عبادت و نماز؟

چرا تنفر از عبادت و نماز؟ منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای چرا تنفر از عبادت و نماز؟ ثبت نشده

مـردى بـا آن كـه پـدرش از مـؤمنان بود, خدا و معاد را انكار مى كردوبه هيچ يك از اصول و فروع مذهبى پاى بند نبود.
شخصى از او پرسيد:چه شده است كه با داشتن چنين پدر مؤمن و با تقوايى , توچنين از آب در آمدى ؟ مـرد جـواب داد: اتـفـاقـاپدرم باعث شده است كه چنين باشم .
يادم مى آيد زمانى كه هنوز كودك نـوپـايـى بـودم , هر سحر, پدرم با زور مرااز خواب بيدار مى كرد تا وضو بگيرم و مشغول نماز و دعا شـوم .
ايـن كـاراو آن قـدر بـر مـن سنگين و طافت فرسا مى آمد كه كم كم از عبادت و نمازمتنفر گرديدم و با آن كه سال ها از آن ماجرا مى گذرد, هنوز به هيچ يك ازمقدسات و معتقدات مذهبى , علاقه اى ندارم .

Primary Sidebar

Secondary Sidebar

Tertiary Sidebar

طراحی سایت
طراحی سایتسئوسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلا - فروش ویلا - ویلا شمال