Skip to content

نامه

نامه منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای نامه ثبت نشده

◽️ حکایت کوتاه

🔴ﻣﺮﺩﯼ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﺳﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺭﺍﻫﯽ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ… ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻢ ﻗﻠﺐ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ.
ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ، ﭘﺪﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺍﻭﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ. ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ، ﺑﻠﮑﻪ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﯾﻦ ﮐﺲ ﻣﺎﺳﺖ.
ﺳﭙﺲ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺎﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻨﺪ ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﯿﺴﻪ‌ﯼ ﻣﺨﻤﻠﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ … ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﻏﺒﺎﺭ ﺭﻭﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﮐﯿﺴﻪ ﻣﯽ‌ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ… ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ. ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺟﺰ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﺍﻧﺶ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﺩﺭﺕ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺣﺎﻟﺶ ﻭﺧﯿﻢ ﺗﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺮﺩ.

ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ؟ ﻣﮕﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺍﻭﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﯾﺪ ؟ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ! ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ . ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻓﻮﺕ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﻨﺪ ، ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺑﺎﺏ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﻓﺖ .
ﭘﺪﺭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ؟ ﻣﮕﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺑﺎﺏ ﺩﻭﺭﯼ ﮔﺰﯾﻨﺪ ، ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﯾﺪ؟ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ :ﻧﻪ … ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺵ ﺑﻮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﺍﻵﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﺳﺖ. ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﺗﺄﺛﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭ ﻫﻢ ﻧﺎﻣﻪ‌ﯼ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﺁﺑﺮﻭﺩﺍﺭ ﻭ ﺧﻮﺵ ﻧﺎﻣﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﺨﺎﻟﻔﻢ ؟ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ …
ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻫﻢ ﭘﺎﺷﯿﺪ ، ﺳﭙﺲ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﻮﻃﯽ ﻣﺨﻤﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ. ﻭﺍﯼ ﺑﺮ ﻣﻦ …! ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻛﻼﻡ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﺜﻞ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺁﻥ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺍﺳﺖ!
ﻣﻦ ﻫﻢ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺑﻨﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺳﺖ ، ﺳﻮﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻡ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺍست.

کمک به زائران حسینی

کمک به زائران حسینی منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای کمک به زائران حسینی ثبت نشده

یکی از اموری که دارای ثواب و پاداش بی مانندی می باشد، خدمت در برپایی مراسم عزای سید و سالار شهیدان عالم حضرت سیدالشهدا(عَلیه السَلام) می باشد؛ چنانچه در این باره روایت شده است که مردی از اهالی بحرین بیان داشته است: من خیلی راغب شنیدن مراثی امام حسین(ع) بودم، شب و روز در مجالس سوگواری آن حضرت شرکت می کردم و هیچ امری نمی توانست مرا از رفتن به مجالس عزای اباعبدالله باز دارد یک سال شب نهم محرم، آنقدر در مصیبت آن حضرت گریستم که خسته شده و در کناری نشستم، خواب چشمانم را فرا گرفت و در خواب دیدم که در باغ بزرگی مثل باغ های بهشت قرار دارم و انواع و اقسام درختان دیده می شود و مرغان بر سر شاخه ها مانند مادر بچه مرده نوحه می کنند!

گفتم: سبحان الله این مرغان چرا اینطور ناله می کنند؟!

با خود گفتم: این ناله ها نیست مگر به خاطر مولایم حسین(ع). به ناگاه صدای گریه ای شدید به گوشم رسید که نزدیک بود دلم شکافته شود. چند قدم به دنبال صدای گریه رفتم، کنار حوضی رسیدم دیدم بانویی کنار حوض نشسته پیراهن سفید پاره پاره ای در دست دارد و خون آن را می شوید! و به آثار جراحات نگاه می کند و می گرید چنانکه نزدیک است از گریه اش آسمان منشق شود و بر زمین فرود آید!

می گفت: پدرجان ببین این امت با ما چه کردند؟ تا من به دنیا بودم حق مرا ضایع کردند و پهلویم را شکستند و ارثمرا گرفتند سپس مصائب ابن عمش را بیان داشت تا آنجا که گفت: این ها بس نبود که حسینم را کشتند. بعد فرمود: فرزندم چرا از نام خود خبر ندادی؟ شاید جد و پدر تو را نمی شناختند که با لب تشنه شهیدت کردند؟! ناگاه در طرف مشرق بدن بی سری را دیدم که می گفت: به حق خودت مادرجان من جد و پدر خودم را معرفی کردم مقام مرا ملاحظه نکردند، آب فرات را به رویم بستند، خود و اهل بیتم را تشنه گذاشتند!

من قدم پیش نهاده و سلام کرده و عرضه داشتم این پیراهن پاره پاره و خونین و این بدن بی سر کیست؟!

ناله ای جانسوز از دل برآورد و فرمود: من مادر این شهید مظلومم، من دختر پیغمبر این امتم، من مادر حسینم که امت جدش او را کشتند و ناگاه دیدم که بانوان چندی سر از جانب درختان مانند آفتابی که طلوع کند مویه کنان آمده و اطراف آن بدن بی سر نشستند. من از پیراهنی که آن بانو می شست سؤال کردم، فرمود: پیراهن پسرم حسین است که در روز عاشورا پوشیده بوده.

گفتم: با آن چکار می کنی؟

فرمود: این پیراهن وسیله ی گریه ی من است تا روزی که آن را در دست گرفته و در عرصه محشر بایستم و به پروردگارم از ستم بنی امیه شکوه کنم و خدا از خشم من خشمگین خواهد شد و همه ظالمان به خانواده ی ما را جمع خواهد کرد و زبانه آتش آن ها را فرا گیرد.

عرض کردم ای سیده: پدرم نوحه خوان فرزندت حسین بود خدا با او چه کرد؟ فرمودند: کاخی در مقابل کاخ های ما دارد عرض کردم: کسی که در عزای شما بگرید و از مالش در عزای حسین صرف کند و در غم او بیخوابی کشیده و در حاجت عزادارانش بکوشد و در راه او تشنگان را آب دهد و به دشمنانش لعنت کند چیست؟ فرمودند: بهشت است. همه ی این کارها کمک به ماست و مژده و بشارت بده به کسانی که به این امور مشغولند که در بهشت همسایه ی ما خواهند بود به حق پدرم و همسرم و فرزندم که روز قیامت تا کودکی از آن ها بیرون باشد به بهشت نخواهم رفت و این پیغام را به آن ها برسان.

پی نوشت ها:

۱ – دارالسلام، ترجمه کمره ای، ج۲:۱۹۰.

*سید رضا حسینی الازری، ۷۲ داستان از شفاعت امام حسین (ع): ۹۲-۹۳.

اینهمه ثواب برای زیارت امام حسین علیه السلام ؟

اینهمه ثواب برای زیارت امام حسین علیه السلام ؟ منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای اینهمه ثواب برای زیارت امام حسین علیه السلام ؟ ثبت نشده

سید بحر العلوم به قصد زیارت سامرا در حال حرکت بود و در بین راه، درباره این مسئله فکر می‌کرد که چگونه گریه برای امام حسین (ع) گناهان را می‌آمرزد! در همان حال، به ناگاه اسب‌سوار عربی را در کنار خود حاضر دید. ایشان به سید بحر العلوم سلام کرد و فرمود: «جناب سید! شما را در حال فکر می‌بینم، به چه می‌اندیشی؟ اگر مسئله علمی است، مطرح بفرمایید، شاید من هم بی‌اطلاع نباشم.»

سید بحر العلوم در جواب گفت: «در این اندیشه‌ام که چگونه و بر چه اساس، حق‌تعالی این‌همه ثواب به زائران و گریه‌کنان حضرت سیدالشهدا (ع) عطا می‌کند؛ تا جایی که در ازای هر قدمی که زائر او بر می‌دارد، ثواب یک حج و عمره در نامه عملش نوشته می‌شود و در ازای یک قطره اشک بر مظلومیت او تمام گناهان صغیره و کبیره‌اش آمرزیده می‌شود؟!»

آن مرد عرب فرمود: «از این‌همه فضیلت برای زائران و گریه‌کنان آن حضرت تعجب مکن! اینک برای شما مثالی می‌آورم تا مشکلت حل شود: سلطانی به همراه خادمان و غلامان خویش به شکار رفت. در صحرا و بیابان به دنبال شکاری افتاد تا جایی که همراهان خود را گم کرد. پس از مدتی سرگردانی، در حالی که گرسنگی و تشنگی بر او غلبه کرده بود، از دور چادر سیاهی را مشاهده کرد. خود را به آن خیمه و چادر رسانید. در آن، پیرزنی را با پسرش دید که در گوشه‌ای از خیمه‌شان بز شیردهی را نگهداری می‌کردند که با مصرف شیر آن، زندگی خود را می‌گذراندند. آن مادر و پسر، با ورود سلطان، با آنکه او را نمی‌شناختند، برای احترام ورود مهمان و اکرام و اطعام او، بز را دوشیدند و آنگاه سرش را بریدند و بریان کردند؛ چراکه برای پذیرایی از مهمان‌هایش چیز دیگری نداشتند.

سلطان با نوشیدن شیر آن بز و تناول از گوشت کباب شده‌اش، از مرگ حتمی نجات یافت و شب در همان خیمه به استراحت پرداخت.

روز بعد، سلطان همراهان خویش را یافت و دستور داد آن پیرزن و پسرش را با احترام و عزت فراوان به بارگاهش آوردند. آنگاه وزیران و مشاوران خود را در مجلس عمومی حاضر ساخت و خطاب به آنان گفت: «دیروز در شکارگاه از غلامان خود دور افتادم. تشنه و گرسنه، گرمازده و خسته، در بیابان سرگردان شده بودم که به خیمه این پیرزن برخوردم. تمام دارایی این پیرزن و پسرش بزی بود که از شیر آن گذران زندگی می‌کردند. بز را کشتند و کباب کردند و برای من حاضر ساختند، در حالی که مرا هرگز نشناخته بودند. حال بگویید به این پیرزن و پسرش چه چیزی عطا کنم تا آن محبتشان را تلافی کرده باشم.»

یکی گفت: «صد گوسفند به ایشان عطا کنید! یکی از وزیران گفت: صد گوسفند و صد اشرفی به آن‌ها ببخشید!»

یکی از حاضران گفت: «فلان مزرعه را به آن‌ها هدیه کنید!» در این حال، سلطان گفت: «بدانید که هرچه به ایشان دهم بازهم کم است؛ چرا که اینان هرچه را داشتند، برای من فدا کردند و من نیز می‌بایست هرچه از سلطنت، ثروت و تاج‌وتخت دارم، به ایشان بدهم تا مقابله به مثل کرده باشم.»

بیان آن سید اسب‌سوار به اینجا که رسید، خطاب به سید بحر العلوم فرمود: «جناب بحر العلوم! حضرت سیدالشهدا (ع) هر آنچه که از مال‌ومنال، اهل‌وعیال، پسر و برادر، دختر و خواهر و سر و پیکر که داشت، همه را در راه خدا فدا ساخت. پس در این حال، اگر خداوند به زیارت کنندگان و گریه‌کنان او آن همه اجر و ثواب عطا نماید، نباید تعجب کرد.»

آن تک‌سوار عرب، چون این مطلب را فرمود، به ناگاه از نظر سید غایب شد.

 

Primary Sidebar

Secondary Sidebar

Tertiary Sidebar

طراحی سایت
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار