Skip to content

خدا به نیت خوب اجر و مزد می دهد.

خدا به نیت خوب اجر و مزد می دهد. منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای خدا به نیت خوب اجر و مزد می دهد. ثبت نشده

قحطى، همه جا را گرفته بود . قرصى نان یافت نمى‏شد . در آن حال، مردى از بنى اسرائیل به کوهى از ریگ در بیابان رسید . پیش خود اندیشید که کاشکى این کوه ریگ، کوه گندم بود و من آن را پیش قومم مى‏بردم و آنان را از رنج گرسنگى مى‏رهاندم.
به شهر بازگشت . پیامبر آن روزگار نزدش آمد و گفت: در بیرون شهر چه دیدى و چه خواستى؟ گفت: کوهى دیدم که از سنگ‏هاى خرد (ریگ) انباشته بود. در دلم گذشت که اگر این همه، گندم مى‏بود، همه را صدقه مى‏دادم و قحطى را بر مى‏انداختم . پیامبر قوم گفت: (( بر تو بشارت باد که ساعتى پیش، فرشته وحى بر من نازل شد و گفت که خداى تعالى صدقه تو پذیرفت و تو را چندان ثواب داد که اگر تو آن همه گندم مى‏داشتى و به صدقه مى‏دادى، ثواب مى‏داد

دوستى بدون عمل

دوستى بدون عمل منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای دوستى بدون عمل ثبت نشده

بچه ام کوچولو بود از من بیسکویت خواست . گفتم : امروز مى خرم . وقتى به خانه برگشتم فراموش کرده بودم . بچه دوید جلو و پرسید: بابا بیسکویت کو؟ گفتم : یادم رفت . بچه تازه به زبان آمده گفت : بابا بَده ، بابا بَده .
بچه را بغل کردم و گفتم : باباجان ! دوستت دارم . گفت : بیسکویت کو؟ دانستم که دوستى بدون عمل را بچه سه ساله هم قبول ندارد.
آرى چگونه ما مى گوئیم خدا و رسول و اهل بیت او را دوست داریم ، ولى در عمل کوتاهى مى کنیم ؟

توفیقات مقام معظم رهبرى در خدمت به والدین است

توفیقات مقام معظم رهبرى در خدمت به والدین است منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای توفیقات مقام معظم رهبرى در خدمت به والدین است ثبت نشده

 
از مقام معظم رهبرى حضرت آیت الله خامنه اى نقل شده است که ایشان در مورد رمز موفقیت خود (با تواضع حکیمانه ) مى فرمایند:
بنده اگر در زندگى خود در هر زمینه اى توفیقاتى داشته ام ، وقتى محاسبه مى کنم به نظرم مى رسد که این توفیقات باید از یک کارنیکى که من نسبت به یکى از والدینم انجام داده ام باشد.
سپس در ادامه : خاطره اى را نقل مى فرمایند که به نظر ایشان رمز موفقیت ایشان مى تواند حساب شود، و مایه اختصار آن را نقل مى کنیم مى فرمایند:
پدرم در سنین پیرى – بیست و چند سال قبل از فوت – به بیمارى آب چشم که موجب نابینائى مى شود مبتلا شد بنده در آن موقع در قم مشغول تحصیل و تدریس بودم ، از قم مکررا به مشهد مى آمدم و ایشان را به دکتر مى بردم ، و دوباره باز مى گشتم تا اینک در سال ۱۳۴۳ هجرى شمسى به ناچار براى معالجه ، ایشان را به تهران آوردم ، اطباء در ابتداء ما را ماءیوس ‍ کردند گرچه بعد از دو سه سال یک چشم ایشان معالجه شد و تا آخر عمر هم میدید، اما آن زمان مطلقا نمى توانست با چشمهایش جائى را ببیند و باید دستشات را مى گرفتیم .
و این براى من یک غصه (بزرگ ) شده بودم ، زیرا اگر به قم مى آمدم ، ایشان مجبور بود در گوشه اى از خانه بنشیند و قادر به مطالعه و معاشرت و هیچ کارى نبود، و انس و الفتى هم که با من داشت با دیگر برادران نداشت ، با من به دکتر مى رفت ولى همراه شدن با دیگران و رفتن به دکتر برایش آسان نبود، وقتى بنده نزد ایشان بودم برایشان کتاب مى خواندم و با هم بحث علمى مى کردیم و از این رو با من ماءنوس بود، به هر حال احساس کردم اگر ایشان را در مشهد مقدس تنها رها کنم و به قم برگردم ، ایشان به یک موجود معطل و از کار افتاد تبدیل مى شود که براى خود ایشان بسیار سخت بود، براى من نیز خیلى ناگوار بود از طرفى دورى از قم نیز براى من غیر قابل تحمل بود، زیرا که من با قم انس داشتم و تصمیم گرفته بودم که تا آخر عمر در قم بمانم .
بر سر دو راهى گیر کرده بودم ، این مساءله در ایامى بود که ما براى معالجه پدرم در تهران بودیم ، روزهاى سختى را در حال تردید گذارندم .
عصر تابستانى بود که سراغ یکى بزرگان و دوستانم در چهار راه حسن آباد تهران رفتم او اهل معنا و آدم با معرفتى بود، جریان ایشان تعریف کردم ، در ضمن گفتم : من دنیا و آخرت خودم را در قم مى بینم ، اگر اهل دنیا باشم دنیاى من در قم است و اگر اهل آخرت هم باشم آخرت من در قم است ، خلاصه من باید از دنیا و آخرت خودم بگذرم که با پدرم به مشهد بروم و در آنجا بمانم !
آن بزرگوار تاءمل مختصرى کرد و فرمود: شما براى خدا از قم دست بکش و به مشهد برو، خداوند متعال مى تواند دنیا و آخرت تو را از قم به مشهد منتقل کند.
من در سخنان ایشان تاءملى کردم عجب حرفى است ! انسان مى تواند با خداوند معامله کند، با خودم گفتم براى خاطر خدا، پدرم را به مشهد مى برم و تردا همانجا مى مانم ، خداوند هم اگر اراده فرمود، مى تواند دنیا و آخرت مرا از شهر قم به مشهد مقدس بیاورد، تصمیم خود را گرفتم ، دلم باز شد و ناگهان از این رو به آن رو شدم یعنى کاملا راحت شدم و با حالت بشاش و آسودگى خاطر به منزل آمدم .
والدین من که چند روزى بود که مرا ناراحت میدیدند، از بشاش بودن من تعجب کردند به آنها گفتم : من تصمیم گرفتم با شما به مشهد بیایم و آنجا بمانم ، آنها اول باورشان نمى شد که من از قم دست بکشم ، با آنها به مشهد قدس رفتم و آنجا ماندم و خداوند متعال بعد از آن ، توفیقات زیادى به ماداد و به هر حال به دنبال کار و وظیفه خود رفتم ، اگر بنده در زندگى خود توفیقى داشتم اعتقادم این است که ناشى از همان بر و نیکى است به پدر و مادرم انجام داده ام

Primary Sidebar

Secondary Sidebar

Tertiary Sidebar

طراحی سایت
طراحی سایتسئوسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلا - فروش ویلا - ویلا شمال