Skip to content

داستان ذوالقرنين

داستان ذوالقرنين منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای داستان ذوالقرنين ثبت نشده

داستان ذوالقرنين
مشخصات ذو القرنين
نام ذو القرنين در قرآن در دو مورد آمده است، و داستان او به طور فشرده در سوره كهف در ضمن 16 آيه (از آيه 83 تا 98) ذكر شده است.
درباره اين كه ذو القَرنين چه كسي بوده، مطالب گوناگوني گفته شده است، مانند:
1. او همان اسكندر مقدوني است كه فتوحات بسيار نمود، و كشورهاي بسيار را در زير سلطه خود آورد.(1)
2. يكي از پادشاهان يمن بود، كه به عنوان تُبَّع خوانده مي‌شد، كه جمع آن تبايعه است(2) طبق اين نظريه سد معروف مأرب كه در يمن بود از ساخته‌هاي او است.
3. سومين و جديدترين نظريه اين كه ذو القرنين همان «كورش كبير» است(3) كه پانصد و سي سال قبل از ميلاد مي‌زيست.
نظريه اول و دوم داراي مدرك قابل ملاحظه‌اي نيست، قرائن و دلائل، نظريه سوم را تأييد مي‌كنند.(4) بنابراين با توجه به اين نظريه(5) داستان ذو القرنين را پي مي‌گيريم.
اما اين كه به او ذو القرنين (صاحب دو قرن) مي‌گفتند. باز مطالب گوناگون گفته شده است مانند:
1. زيرا او دو قرن زندگي وحكومت كرد.
2. زيرا به شرق و غرب عالم كه به تعبير عرب دو شاخ خورشيد است رسيد.
3. زيرا در دو طرف سر او برآمدگي مخصوصي بود.
4. زيرا تاج او داراي دو شاخ بود.
ذو القرنين از نظر قرآن داراي ويژگي‌هاي برجسته زير است:
1. خداوند اسباب پيروزي‌ها را در همه ابعاد، در اختيار او گذاشت.
2. او سه لشكر كشي مهم كرد، نخست به غرب، سپس به شرق، و سرانجام به منطقه‌اي در شمال كه داراي تنگه كوهستاني است، او در هر يك از اين سفرها با اقوامي برخورد نمود.
3. او مردي با ايمان، عادل و مهربان و يار نيكوكار و دشمن ظالمان بود، از اين رو مشمول عنايات خاص خداوند گرديد.
4. او نيرومندترين و مهمترين سدها را كه در آن از آهن و مس زياد استفاده شده بود، به عنوان دژ، براي كمك به مستضعفان ساخت، بيشتر به نظر مي‌رسد كه اين سد در سرزمين قفقاز، ميان درياي خزر و درياي سياه، بين سلسله كوه‌هاي آن جا هم چون يك ديوار بوده است.
5. در قرآن چيزي كه صراحت بر پيامبري او داشته باشد نيست، ولي تعبيراتي ديده مي‌شود كه از علائم پيامبري او خبر مي‌دهد، در روايات اسلامي به عنوان «عبد صالح» معرفي شده است.
6. دو قوم وحشي يأجوج و مأجوج كه در منطقه شمال شرقي زمين در نواحي مغولستان سكونت داشتند و داراي زاد و ولد زياد بودند، موجب هرج و مرج مي‌شدند، و براي حكومت كورش باعث مزاحمت‌ها گشتند، و چنين به نظر مي‌رسد كه مردم قفقاز هنگام سفر كورش به آن منطقه، از كورش تقاضاي جلوگيري از قتل و غارت آنها را كردند، و او نيز براي جلوگيري از آنها به ساختن سد معروف ذو القرنين اقدام نمود.(6)
7. از امام صادق – عليه السلام – نقل شده: چهار نفر بر تمام دنيا حكومت كردند، دو نفرشان از مؤمنان بودند كه عبارتند از سليمان و ذو القرنين، و دو نفرشان از كافران بودند كه عبارتند از نمرود و بخت النصر.(7)
داستان ذو القرنين در قرآن
قبلاً در داستان اصحاب كهف ذكر شد كه كفار قريش در مكه نزد پيامبر – صلّي الله عليه و آله – آمده و اين سه سؤال را طرح كردند: 1. اصحاب كهف كيانند؟ 2. ذو القرنين كيست؟ 3. روح چيست؟ سوره كهف نازل شد و ماجراي كهف و ذو القرنين را بيان نمود…
داستان ذو القرنين در قرآن به طور فشرده (چنان كه در قرآن معمول است) ذكر شده است، در اين جا نظر شما را به خلاصه داستان ذو القرنين با اقتباس از قرآن و بعضي از روايات جلب مي‌كنيم.
لشكر كشي ذو القرنين به سمت غرب
ذو القرنين پادشاه عادلي بود، تصميم گرفت با همت قهرمانانه بر شرق و غرب جهان، حركت كند و همه را زير پرچم خود آورد و در پرتو حكومت مقتدرانه خود، جلو ظلم و طغيان ظالمان و ستمگران را بگيرد، و تا آخرين حد توان خود از حريم مستضعفان دفاع نمايد.
مركز او (ظاهراً) سرزمين فارس بود.(8) سه جنگ و لشكر كشي بزرگ داشت: 1. به سوي غرب 2. به سوي شرق 3. به سوي منطقه‌اي كوهستاني، بين شرق و غرب.
خداوند همه اسباب كار و پيروزي را در اختيارش قرار داده بود. او با لشكر مجهز و بيكراني به سمت غرب حركت كرد، همه ناهمواريها در برابرش هموار شدند، و همه گردنكشان در برابرش تواضع كردند، او هم چنان به فتوحات ادامه داد. شب و روز به پيش رفت تا به چشمه آبي رسيد، كه آب و گلش به هم آميخته بود، چنين به نظر مي‌رسيد كه خورشيد در آن غروب مي‌كند، و تصور كرد كه ديگر پس از آن جنگ و فتح باقي نمانده است.
ولي در آن سرزمين قومي را ديد كه كفر و طغيان و ظلمشان موجب آزار مستضعفان مي‌شد و همه را به ستوه آورده بود، آن قوم به ستمگري و قتل و غارت معروف بودند.
ذو القرنين از درگاه خداوند خواست تا او را در هدايت و رهبري مردم، ياري كند، و تكليفش را در مورد آن قوم وحشي و ستمگر روشن سازد.
خداوند ذو القرنين را در ميان دو كار مخير ساخت: 1. با شمشير آنها را كيفر و سركوب كند 2. به دعوت و راهنمايي آنها بپردازد، مدتي به آنها مهلت دهد، شايد هدايت گردند، و از ستم و طغيان دست بردارند.
ذو القرنين راه دوم را برگزيد و گفت: هر كه ستم كند، او را مجازات خواهيم كرد سپس به سوي پروردگارش باز خواهد گشت، و خدا او را به عذابي سخت دچار خواهد ساخت، ولي هر كس كه به حق بگرود و كار شايسته انجام دهد، براي او پاداش نيك خواهد بود، و ما به گشايش كارش اقدام مي‌كنيم.
ذو القرنين مدتي در آن جا ماند، و از ستم ستمگران جلوگيري نمود، و به نيكوكاران پاداش داد، و پايه عدالت و صلح را در آن جا پي ريزي كرد و پرچم اصلاح را بر افراشت.
لشكر كشي ذو القرنين به شرق و شمال
پس از آن ذو القرنين با تدبير و همت شجاعانه و اهداف مصلحانه به طرف شرق لشكر كشيد، به هر جا رسيد، همه را فتح كرد، و مردم در همه جا از او استقبال كردند و تسليم حكومت او شدند.
ذو القرنين هم چنان پيش مي‌رفت تا به آخرين سرزمين‌هاي آباد رسيد، در آن جا اقوامي را ديد كه آفتاب بر آنها مي‌تابد، خانه و سايبان و درخت و باغي ندارد، تا در سايه‌اش بيارامند، بلكه در كمال بيچارگي زندگي مي‌كنند، و در تاريكي جهل و ناداني دست و پا مي‌زنند.
ذو القرنين براي نجات آنها، پرچم حكومتش را در آن جا برافراشت، و با نور علم و تدبير و راهنماييهايش، آن محيط تيره را روشن نمود. و خدمت شاياني به آنها كرد.
سپس ذو القرنين با لشكرش به سوي شمال رهسپار شد، به هر جا رسيد همه را فتح كرد و همه گردن‌كشان در برابرش تسليم شدند و سر بر اطاعت او نهادند، تا به جايي رسيد ديد در آن جا قومي زندگي مي‌كنند كه زبانشان مفهوم نيست، ولي مجاور دو قوم وحشي و طغيانگر يأجوج و مأجوج هستند، اين دو قوم كه جمعيتشان زياد بود چون آتشي در نيزار خشك بودند، به هر جا مي‌رسيدند به غارت مي‌پرداختند. آن قوم وقتي كه سايه پر بركت ذو القرنين را بر سر خود ديدند، و قدرت و شكوه و عظمت او را مشاهده كردند، از او تقاضا كردند كه آنها را در برابر دو قوم وحشي يأجوج و مأجوج ياري كند، و براي جلوگيري از طغيان آنها سدي محكم و بلند (مثلاً مانند ديوار چين) در برابر آنها بسازد، تا از شر آنها محفوظ بمانند.
آن قوم در پايان قول دادند كه تا سر حد توان، ذو القرنين را ياري كنند، و با همياري و همكاري خود، كارهاي عادلانه و خداپسندانه او را به پايان برسانند.
ذو القرنين كه انساني مهربان و خيرخواه و دشمن ظلم بود، به تقاضاي آنها پاسخ مثبت داد، از گنجها و سيم و زر و امكانات بسيار ديگر كه خداوند در اختيارش گذاشته بود، استفاده كرد، و به ساختن سدي نيرومند اقدام جدي نمود، آن قوم نيز اسباب كار را فراهم كردند، آنها مقدار زيادي آهن و مس و چوب و زغال آماده كرده و تحت نظارت ذو القرنين آهنهاي بزرگ و سنگين را بين دو كوه قرار دادند، و چوب و زغال در اطراف آن ريختند، آتش افروختند، و مسها را گداخته نموده و آهنها را به همديگر جوش دادند، تا به صورت سدي نيرومند درآمد كه دو قوم يأجوج و مأجوج قدرت عبور و نفوذ از آن را نداشتند، و هرگز نمي‌توانستند آن را سوراخ يا ويران نمايند.
بعضي گفته‌اند ارتباط سد حدود صد متر، و عرض ديوار آن داراي 25 متر بود(9) و طول آن فاصله بين دو كوه را به هم متصل مي‌كرد.
وقتي كه ذو القرنين از كار ساختن آن سد و سنگر بي‌نظير فارغ شد، بسيار خوشحال شد كه گامي راسخ براي نجات مستضعفان در برابر ستمگران برداشته است. او كه همه چيز را از الطاف الهي مي‌دانست، در اين مورد نيز از لطف و رحمت خدا ياد كرد و گفت:
«هذا رَحْمَة مِنْ رَبِّي؛ اين از رحمت پروردگار من است.»(10)
و آن چنان در برابر خدا و حقايق، متواضع و متوجه بود، كه ساختن چنان سدي هرگز او را مغرور نكرد كه مثلاً بگويد سدي براي شما ساختم كه تا ابد، شما را حفظ خواهد كرد، بلكه در عين حال از فناي دنيا سخن به ميان آورد و گفت: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّي جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا؛ هرگاه فرمان پروردگارم فرا رسد، آن را در هم مي‌كوبد، و به يك سرزمين صاف و هموار مبدل مي‌سازد، و وعده و فرمان پروردگارم حق است.»(11)
طبق بعضي از روايات حضرت خضر – عليه السلام – در بعضي از موارد همراه ذوالقرنين بود، و كارهاي او را تأييد نموده و او را راهنمايي مي‌كرد(12)، به همين مناسبت حافظ گويد:
قطع اين مرحله بي‌همرهي خضر مكن *** ظلمات است بترس از خطر گمراهي
اي سكندر بنشين و غم بيهوده مخور *** كه نبخشند تو را آب حيات از شاهي
سنگ عجيب و عبرت ذو القرنين و گريه او براي سفر آخرت
آن چه در بالا ذكر شد، در قرآن از آيه 83 تا 98 كهف، به آن اشاره شده است. ولي روايات متعددي پيرامون بعضي از حوادث زندگي ذو القرنين نقل شده است. ما براي حسن ختام، نظر شما را به فرازي از يكي از حوادث، كه جالب است جلب مي‌كنيم: اَصبغ بن نُبابه حديث مشروحي از امير مؤمنان علي – عليه السلام – نقل كرده كه در بخشي از آن چنين آمده است: ذو القرنين از حكماء و دانشمندان شنيده بود، در زمين منطقه‌اي به نام «ظلمات» وجود دارد، كه هيچ كس از پيامبران و غير آنها به آن جا راه نيافته است، تصميم گرفت به سوي آن منطقه سفر كرده و آن جا را نيز كشف كند. او با سپاهي مجهز با صدها نفر حكيم و دانشمند به راه افتاد، و سرانجام به آن منطقه رسيد، و در همين منطقه چهل شبانه روز به حركت خود ادامه داد، و چيزهاي عجيبي ديد… تا اين كه ناگاه شخصي را به صورت جوان زيبا، با لباس سفيد مشاهده كرد كه به آسمان مي‌نگريست و دستش را بر دهانش نهاده بود، او وقتي صداي خش خش حركت ذو القرنين را شنيد، گفت كيستي؟
ذو القرنين گفت: من هستم و ذو القرنين نام دارم.
او گفت: «يا ذا القرنين اَما كَفافُ ما وراك حتي و صَلْتَ اِلي؟ اي ذو القرنين! آيا آن چه از پشت سرت را فتح كردي برايت كافي نبود تا اين كه خود را نزد من رسانده‌اي؟»
ذو القرنين گفت: تو كيستي؟ و چرا دست بر دهانت نهاده‌اي؟
او گفت: «من صاحب صور هستم، روز قيامت نزديك شده و من منتظرم كه فرمان دميدن صور از جانب خدا به من داده شود و صور را بدمم.» سپس سنگي (يا شبيه سنگي) را به طرف ذو القرنين انداخت، و گفت: «اي ذو القرنين اين سنگ را بگير اگر سير شد تو نيز سير مي‌شوي و اگر گرسنه شد تو نيز گرسنه مي‌گردي.»
ذو القرنين آن سنگ را برداشت و از همان جا به سوي لشكر و ياران خود بازگشت، و جريان حركت در منطقه ظلمات و ديدني‌هايش را براي آنها شرح داد، سپس آن سنگ را به آنها نشان داد و گفت: در منطقه ظلماني جوان زيبا و سفيد پوشي خود را صاحب صور، (اسرافيل) معرفي كرد و اين سنگ را به من داد و گفت: اگر اين سنگ سير گردد تو سير مي‌شوي، و اگر گرسنه گردد، گرسنه مي‌شوي، به من خبر بدهيد كه راز اين سنگ و پيام همراه آن چيست؟
او دستور داد ترازويي آوردند، آن سنگ را در يك كفه ترازو نهاد، و سنگي مشابه و هم وزن آن در كفه ديگر. اين سنگ سنگيني كرد، سنگ ديگر در كنار سنگ هم وزن نهاد، باز اين سنگ سنگيني كرد، و به اين ترتيب تا هزار سنگ در يك كفه ترازو نهادند، و آن سنگ صاحب صور را در كفه ديگر، باز همين كفه پايين آمد و خود را نسبت به هزار سنگ مشابه خود سنگينتر نشان داد.
حاضران حيران و شگفت زده شدند، و گفتند: «اي سرور ما! ما به راز و مفهوم پيام همراه آن آگاهي نداريم.»
حضرت خضر – عليه السلام – كه در آن جا حاضر بود به ذو القرنين گفت: «اي سرور ما! تو از كساني كه آگاهي ندارند، سؤال مي‌كني، من به راز اين سنگ آگاهي دارم از من بپرس.»
ذو القرنين گفت: تو به ما خبر بده، و راز و اسرار اين سنگ را براي ما بيان كن.
خضر – عليه السلام – ترازو را به پيش كشيد، و آن سنگ را از ذو القرنين گرفت و در ميان يك كفه ترازو نهاد، سپس سنگي هموزن و مشابه آن در كفه ديگر ترازو نهاد، سنگ ذو القرنين مثل سابق سنگينتر بود، خضر مقداري خاك روي سنگ ذو القرنين ريخت، با اين كه اين مقدار خاك موجب سنگيني بيشتر مي‌شد، در عين حال وقتي كه ترازو را بلند كرد، ديد دو كفه ترازو مساوي و يكنواخت شد.
همه حاضران در برابر علم خضر – عليه السلام – شگفت زده شده، و بر احترام خود نسبت به خضر – عليه السلام – افزودند، سپس حاضران به ذو القرنين گفتند: «ما راز اين موضوع را ندانستيم و مي‌دانيم كه خضر – عليه السلام – جادوگر نيست، پس چرا ما كه هزار سنگ در كفه ديگر نهاديم باز سنگ شما سنگينتر بود، اما خضر – عليه السلام – با اين كه مقداري خاك بر سر سنگ شما ريخت، و با يك سنگ سنجيد، دو كفه ترازو مساوي و يكنواخت شدند؟!»
ذو القرنين به خضر گفت: «علت و راز اين موضوع را براي ما شرح بده.»
خضر گفت: «اي سرور من! فرمان خدا در ميان بندگانش نافذ، و سلطان او بر همه چيز قاهر و غالب، و حكمتش بيانگر مشكلات است، خداوند انسانها را به همديگر مبتلا كند، و اكنون من و تو را به همديگر مبتلا نموده است… اي ذو القرنين! اين سنگ يك مثال است كه صاحب صور (اسرافيل) براي تو زده است، در حقيقت صاحب صور چنين گفته: «مُثَل انسانها همانند اين سنگ است كه اگر هزار سنگ ديگر را با او بسنجند، باز اين سنگ سنگينتر است. ولي وقتي كه خاك بر سر آن ريختي، سير (معتدل) مي‌شود و به حال واقعي خود بر مي‌گردد، مُثَل تو (ذو القرنين) نيز همين گونه است، خداوند آن همه ملك در اختيار تو نهاده به آنها راضي نشدي تا اين كه چيزي را طلب كردي كه هيچ كس قبل از تو آن را طلب نكرده است، و به منطقه‌اي وارد شده‌اي كه هيچ انسان و جني به آن وارد نشده است.» صاحب صور مي‌خواهد اين نصيحت را به تو كند كه: «اِبن آدم لا يشبع حتي بْحثي عليه التراب؛(13) انسانها سير نمي‌شوند مگر وقتي كه خاك (گور) بر سر آنها بريزد.»(14)
ذو القرنين از اين مثال، سخت تحت تأثير قرار گرفت و گريه شديدي كرد و گفت: «اي خضر! راست گفتي، صاحب صور براي من اين مثَل را زد، و پس از اين پيشروي، ديگر فرصتي براي من نخواهد بود تا باز به پيشروي ديگر دست بزنم.»
سپس ذو القرنين از آن منطقه بازگشت و به سرزمين دَومة الجندل (واقع در سرزمين مرزي بين سوريه و عراق) كه خانه‌اش بود، مراجعت نمود، و در همان جا بود تا مرگش فرا رسيد(15) آري:
اگر چرخ گردون
كشد زين تو سرانجام خشت است بالين تو
دلت را به تيمار چندين مبند بس ايمن مشو بر سپهر بلند
جهان سر به سر حكمت و عبرت است چرا بهره ما همه غفلت است
——————————
1- كامل ابن اثير، ج 1، ص 278.
2- الميزان، ج 13، ص 414.
3- كتابي در اين باره به نام «ذو القرنين با كورش كبير» منتشر شده است.
4- دانشمند محقق ابو الكلام آزاد كه روزي وزير فرهنگ كشور هند بود، با تحقيقات كافي، همين نظريه را انتخاب نموده است، علامه طباطبايي پس از نقل و بررسي گفتار ابو الكلام آزاد، مي‌گويد: «گر چه اين نظريه از بعضي از جهات خالي از اشكال نيست، ولي از همه نظريه‌ها به قرآن منطبق‌تر است (الميزان، ج 13، ص 426).
5- كورش كبير كه به زبان فرانسه «سيروس» ناميده مي‌شود، در سال 529 سال قبل از ميلاد به روايتي در جنگهاي مشرق كشته شد، و به روايتي در پاسارگاد فارس در 134 كيلومتري شيراز، 77 كيلومتري تخت جمشيد فوت كرد، قبرش اكنون در همان جا معروف و مشهود است، و همين قبر بيانگر آن است كه روايت دوم نزديكتر به واقعيت است (دائرة المعارف يا فرهنگ دانش و هنر، ص 761) كورش كبير سر سلسله پادشاهان هخامنشي، نخستين پايتخت خود را در چمنزارهاي پهناور پاسارگاد بنا نهاد.
6- اقتباس و تلخيص از تفسير نمونه، ج 12، ص 524 – 552؛ مجمع البيان، ج 6، ص 490.
7- سفينة البحار، ج 1، ص 60 (واژه بخت).
8- و طبق پاره‌اي از روايات در دومة الجندل، منطقه مرزي شام و عراق.
9- اقتباس از مجمع البيان، ج 6، ص 459؛ قصص قرآن بلاغي، ص 270-272.
10- كهف، 98.
11- همان.
12- تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 305 و 299.
13- يعني بلند پروازي مي‌كند و مي‌خواهد بر همه كس و همه چيز چيره گردد: و حريص و گرسنه افزون خواهي است.
14- به گفته سعدي در گلستان:
آن شنيدستي كه در اقصاي غور *** بار سالاري بيفتاد از ستور
گفت: چشمِ تنگ دنيا دوست را *** يا قناعت پركند يا خاك گور
يعني: آن را خبر داري كه در دورترين نقطه سرزمين غور (بين هرات و غزنه) بازرگان قافله سالاري از پشت مركب بر زمين افتاد، يكي گفت چشم حريص دنيا پرست را يكي از دو چيز پر مي‌كند، يا قناعت يا خاك گور.
15- اقتباس از تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 301-304.

برتری امام علی علیه السلام بر پیامبران الهی

برتری امام علی علیه السلام بر پیامبران الهی منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای برتری امام علی علیه السلام بر پیامبران الهی ثبت نشده

آورده اند كه در آن وقت كه شاه مردان را ضربت زده بودند، صعصعه بن صوحان پیش وی آمد و گفت : یا امیر المومنین ! مدتی است كه مسائلی چند در خاطر من می گردد. من خواستم كه از حضرتت سئوال كنم ، هیبت تو مرا مانع شد. اگر اجازت فرمایی بپرسم ؟ گفت : بپرس . گفت : یا امیر! تو فاضلتری ، یا آدم ؟ گفت : یا صعصعه ! تزكیه امرء نفسه قبیح . یعنی : قبیح است كه مرد خود را بستاند اما چون می پرسی ، (می گویم ) آدم را از یك چیز نهی كردند، وی بدان نزدیك شد (و بخورد) و بسیار چیزها بر من مباح كردند و من آن نكردم و گرد آن نگشتم و بدان نزدیك نشدم . گفت : تو فاضلتری ، یا نوح ؟ گفت : نوح بر قوم خود دعای بد كرد و من نكردم ؛ و پسر نوح كافر بود و پسران من سیدان جوانان اهل بهشتند. گفت : تو فاضلتری ، یا ابراهیم ؟ گفت : ابراهیم گفت : رب ارنی كیف تحیی الموتی و من گفتم : لو كشف بی الغطاء ما ازددت یقینا . گفت : تو فاضلتری ، یا موسی ؟ گفت : حق تعالی وی را به رسالت فرستاد پیش فرعون ، گفت : من می ترسم كه مرا بكشند – كه من یكی را از ایشان كشته ام . برادرم هارون را با من بفرست . و چون رسول صلی الله علیه و آله و سلم مرا فرمود كه سوره برائت بر اهل مكه خوانم – و من صنادید قریش را كشته بودم – نترسیدم و برفتم و بر ایشان خواندم و تهدید و عیدشان كردم . گفت : تو فاضلتری ، یا عیسی ؟ گفت : مریم در بیت المقدس بود، چون وضع حملش شد، آواز آمد كه برون رو كه این خانه عبادت است نه خانه ولادت ، و مادر مرا چون وضع حمل شد برون كعبه ، آواز آمد كه به اندرون كعبه آی و من در اندرون كعبه در وجودم آمدم . گفت : راست گفتی یا امیر المومنین.

وهابی ها و مخالفت با قران

وهابی ها و مخالفت با قران منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای وهابی ها و مخالفت با قران ثبت نشده

وهابيها, علم و قدرت و فضايلى را كه خداوند به اولياء خاص خود داده , انكارمى كنند.
آنان به هيچ رو نـمـى پـذيـرنـد كه خداوند به كسى قدرتى بدهد كه به اذن خدامريض را شفا دهد, يا از داخل خـانـه هـاى مـردم خـبـر دهد و يا تخت پادشاهى را در يك چشم به هم زدن احضار كند و يا زبان مـورچگان و پرندگان را بفهمند و با آنها صحبت كند و يا همچون حضرت مريم از آينده طفل كه در رحم دارد با خبر باشد, يا همچون پيامبر (ص ) و على از حوادث آينده خبر دهند و يا… حال آنكه قـرآن بـراى انـبـيـاء واولياء خدا, علم و توانائى خارق العاده و فضايل بسيارى را ذكر مى كند كه ما به نمونه هايى از آنها اشاره مى كنيم : 1 – دربـاره حـضرت داود وسليمان ميفرمايد:ولقدآتيناداودمنافضلاياجبال اوبى معه والطير والنا له الـحـديـد # ان اعـمل سابغات وقدر في السرد واعملوا صالحا اني بماتعملون بصير # ولسليمان الريح غـدوهـا شـهر ورواحها شهر واسلنا له عين القطر ومن الجن من يعمل بين يديه باذن ربه ومن يزغ مـنـهـم عن امرنا نذقه من عذاب السعير #يعملون له ما يشاء من محاريب وتماثيل وجفان كالجواب وقدور راسيات اعملوا آل داود شكرا وقليل من عبادي الشكور) ((6)) و داود را از سـوى خـود فـضـيلتى داديم كه اى كوهها و اى پرندگان با او هم آواز شويد وآهن را برايش نرم كرديم , كه زرهاى بلند بساز و در بافتن زره اندازها را نگهدار وكارهاى شايسته كنيد كه مـن بـه كارهايتان بصيرم و باد را مسخر سليمان كرديم ,بامدادان يك ماهه راه مى رفت و شبانگاه يـك مـاهـه راه , و چشمه مس را برايش جارى ساختيم و گروهى از ديوها به فرمان پروردگارش بـرايـش كـار مـى كـردنـد و هـر كـه از آنـان سر از فرمان ما مى پيچيد به او عذاب آتش سوزان را مـى چـشـانديم براى او هر چه كه مى خواست از بناهاى بلند و تنديسها و كاسه هايى چون حوض و ديـگـهـاى مـهـم بـرجـاى مى ساختند.
اى خاندان داود, براى سپاسگزارى كارى كنيد و اندكى از بندگان من سپاسگزارند 2 – در سوره ديگرى خداوند متعال درباره حضرت سليمان مى فرمايد: (وحشر لسيلمان جنوده من الجن والانس والطير فهم يوزعون ). ((7)) سپاهيان سليمان از جن و آدمى و پرنده گرد آمدند و آنها به صف مى رفتند 3 – درباره حضرت عيسى مى فرمايد: (ويـعلمه الكتاب والحكمة والتوراة والانجيل # ورسولا الى بني اسرائيل اني قدجئتكم بية من ربكم انـي اخـلـق لـكم من الطين كهيئة الطير فانفخ فيه فيكون طيرا باذن اللّه وابرى ء الاكمه والابرص واءحيي الموتى باذن اللّه واءنبئكم بما تاءكلون وما تدخرون في بيوتكم ان في ذلك لاية لكم ان كنتم مؤمنين ). ((8)) خـداونـد بـه او كـتـاب و حـكـمـت و تورات و انجيل مى آموزد.
و بر بنى اسرائيل وى را به رسالت مـى فرستد كه : من با معجزه اى از پروردگارتان نزد شما آمده ام برايتان از گل چيزى چون پرنده مى سازم و در آن مى دمم .
به اذن خدا پرنده اى شود.
و كور مادرزاد وبرص گرفته را شفا مى دهم و بـه فـرمـان خدا مرده را زنده مى كنم و به شما مى گويم كه چه خورده ايد و در خانه هاى خود چه ذخيره كرده ايد اگر از مؤمنان باشيد اينها براى شمانشانه هاى حقانيت من است تـوسل مردم به حضرت عيسى بدين خاطر بود كه عقيده داشتند خداوند به او قدرتى عطا فرموده كه مى تواند بيماران را شفا دهد يـعـنـى او را پيامبر و بنده خالص خدا مى دانستند و بخاطر همين عبوديت و بندگى است كه آن حـضرت به چنين علم و قدرتى از جانب خداوند دست يافت و البته كه اين شرك نيست , بلكه عين توحيد است .
شرك آن است كه اين قدرت را از خود آن حضرت بدانيم و نه از خدا .

Primary Sidebar

Secondary Sidebar

Tertiary Sidebar

طراحی سایت
طراحی سایتسئوسرویس و تعمیر کولر گازی