آنانکه خاک را به هنر کیمیا کنند …

این سؤال را خیلی ها از من می پرسند که؛ «اینهمه دقّت و تبحّر علمی را ازکجا بدست آوردی؟! مگر تو چقدر مطالعه می کنی و گنجایش حافظه ات و دقت دَرْکَت چقدر است؟!» راستش را بخواهید، من هم مثل بقیّه ی مردم هستم، مثل تو، مثل او، مثل اکثر مردم. نابغه نیستم و از فضا نیامده ام. در شبانه روز، پنجاه ساعت مطالعه هم ندارم. امّا اینهمه دقّت و بار علمی که می بینید، همه مربوط است به یک نگاه! یک نگاه از یک کیمیاگر آسمانی! بدون شک آن روز بهترین روز عمر من بوده و هست. همان روزی که وضوگرفتم و ذکرگویان راه خانه ی معشوق را پیمودم، راه حرم امام رضا علیه السلام را. حرم خیلی شلوغ نبود و من توانستم در مقابل ضریح، پیش روی مبارک آقا علی بن موسی الرضا علیه السّلام جایی گیر بیاورم و بنشینم. مثل همیشه زیارتنامه ی حضرت را خواندم و با تمام وجود از آقا خوا هشی کردم. عرض کردم آقا؛ آنان که خاک را به نظرکیمیا کنند آیا شودکه گوشه چشمی به ما کنند؟ آقا جان، من نوکرتم، غلامتم. لباس رسمی نوکری شما را به تن کرده ام و می خواهم که در راه شما، به دین اسلام و مذهب بر حقّ تشیّع خدمت کنم. حالا چه می شود که یک نگاه، یک نظر، یک گوشه ی چشمی به این غلامت بکنی،آخر از شما که چیزی کم نمی شود… هنوز داشتم حرف می زدم که یکدفعه متوجّه شدم از ضریح مطّهرِ آقا خبری نیست. نه این که فکرکنی خواب می دیدم ها، نه! بیدار بودم، بیدارِ بیدار! امّا ضریح غیب شده بود و یک تخت زیبا و مرَصَّع به جای آن قرار داشت. تختی گه زیباترین و گرانبهاترین تختهای پادشاهان در برابرش هیچ بود. تختی که تخت سلیمان در برابرش فروغی نداشت. و آقا روی آن خوابیده بود، به همان حالت نیمرخ. تمام وجودش از نور بود، نوری آسمانی و خیره کننده! و من مات و مبهوت مانده بودم و زبانم بند آمده بود. یک عمرآرزوی چنین لحظه ای را داشتم امّا حالا که آن لحظه فرا رسیده بود، شوکه شده بودم و ابّهت امام علیه السلام مرا گرفته بود. امّا آقا، حرف های مرا شنیده بود و نیازی به تکرار آن احساس نمی شد. برای همین سر مبارکش را اندکی بالا آورد و بی آنکه حرفی بزند، فقط یک نگاهی به من کرد. نگاهی که تا عمق وجود من نفوذ کرد و قلبم را از نور علم و معنویّت آکند. همین که آقا، سر مبارک را پایین آورد و بر بالش نهاد، متوجّه شدم که از تخت خبری نیست و همان ضریح قبلی در مقابلم قرار دارد. امام علیه السّلام از نظرم غایب شده بود ولی سنگینی علمی را که به سینه ام تزریق فرموده بود حس می کردم. هیان علمی که هنوز هم با من هست و همگان را به شگفتی واداشته است. من هر چه دارم ازآن یک نگاه است!

ناقل: آیه اللّه شیخ مجتبی قزوینی قدّس سرُّه

دیدگاهتان را بنویسید

طراحی سایت