Skip to content

چرا شیعه شدی؟

چرا شیعه شدی؟ منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای چرا شیعه شدی؟ ثبت نشده

🔸 قطب راوندى روایت کرده که جماعتى از اهل اصـفهان روایت کرده اند که مردى بود در اصفهان که اورا عبدالرحمن مى گفتند واوبر مذهب شـیـعـه بـود بـه او گـفـتـنـد بـه چـه سـبـب تـودیـن شـیـعـه را اخـتـیـار کـردى وقـائل بـه امـامت حضرت امام على نقى علیه السلام شدى ؟ گفت : به جهت معجزه اى که از اومـشـاهـده کـردم وحـکـایـت آن چـنـان بـود کـه مـن مـردى فـقـیـر وبـى چـیـز بـودم وبـا ایـن حـال صـاحـب زبـان وجـراءت بـودم . در یـکـى از سـالهـا اهـل اصـفـهـان مـرا بـا جـمـاعـتـى بـه جـهـت تـظـلم بـه نـزد متوکل فرستادند چون ما به نزد متوکل رفتیم روزى بر در خانه اوبودیم که امر شد به احـضـار عـلى بـن محمّد بن الرضا علیهم السلام ، من از شخصى پرسیدم که این مرد کیست کـه مـتـوکـل امـر کـرده به احضار آن ؟ گفت : اومردى است از علویین که رافضه اورا امام مى دانـنـد، پـس از آن گـفـت : مـمـکـن اسـت مـتـوکـل اورا خـواسـتـه بـاشـد بـراى آنـکـه اورا بـه قـتـل رساند. من با خود گفتم که از جاى خود حرکت نمى کنم تا این مرد علوى بیاید و اورا مشاهده کنم پس ناگهان شخصى سوار بر اسب پیدا شد مردم به جهت احترام در طرف راست وچـپ راه اوصـف کـشـیـدنـد واورا مـشـاهـده مـى کـردنـد پـس چون نگاه من بر اوافتاد محبت اودر دل مـن جـاى گـرفـت پـس شـروع کـردم در دعـا کـردن کـه خـداونـد شـرّ مـتـوکـل را از اوبـگـردانـد وآن جـنـاب از مـیـان مـردم مـى گـذشـت در حـالى کـه نـگـاهـش به یـال اسـب خـود بـود وبـه جـاى دیـگـر نـگـاه نـمـى کـرد تـا بـه مـن رسـیـد ومـن هـم مشغول به دعا در حق اوبودم پس چون محاذى من شد روى خود به من کرد و فرمود: خدا دعایت را مستجاب کند وعمرت را طولانى ومال واولادت را بسیار گرداند. چون من این را بشنیدم مرا لرزه گـرفـت ودر مـیان رفقایم افتادم ، پس ایشان از من پرسیدند که تورا چه مى شود؟ گـفـتـم : خـیـر اسـت وحـال خـود را بـا کـسـى نـگـفـتـم . چـون برگشتم به اصفهان خداوند مال بسیار به من عطا کرد وامروز آنچه من اموال در خانه دارم قیمتش به هزار درهم مى رسد سـواى آنـچه بیرون خانه دارم وده اولاد هم مرا روزى شد وعمرم هم از هفتاد تجاوز کرده ومن قائلم به امامت کسى که از دل من خبر داده و دعایش در حق من مستجاب شده .

📚 منتهی الامال

🆔 @jtolabir

🌹🌸🌺🌸🌹

ماهم یار با استقامت و با محبت هستیم برای امام زمان عج مثل ابوذر؟

ماهم یار با استقامت و با محبت هستیم برای امام زمان عج مثل ابوذر؟ منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای ماهم یار با استقامت و با محبت هستیم برای امام زمان عج مثل ابوذر؟ ثبت نشده

اواخر تابستان بود و گرما بیداد می کرد، خشکسالی و گرانی ، اهل مدینه را به ستوه آورده بود، فصل چیدن خرما بود. مردم تازه می خواستند نفس راحتی بکشند که رسول اکرم به موجب خبرهای وحشتناکی مشعر به اینکه مسلمین از جانب شمال شرقی از طرف رومیها مورد تهدید هستند فرمان بسیج عمومی داد. مردم از یک خشکسالی گذشته بودند و می خواستند از میوه های تازه استفاده کنند. رها کردن میوه و سایه بعد از آن خشکسالی و در آن گرمای کشنده و راه دراز مدینه به شام را پیش گرفتن ، کار آسانی نبود. زمینه برای کارشکنی منافقین کاملاً فراهم شد. ولی نه آن گرما و نه آن خشکسالی و نه کارشکنیهای منافقان ، هیچکدام نتوانست مانع فراهم آمدن و حرکت کردن یک سپاه سی هزار نفری برای مقابله با حمله احتمالی رومیان بشود. راه صحرا را پیش گرفتند و آفتاب بر سرشان آتش می بارید. مرکب و آذوقه به حد کافی نبود. خطر کمبود آذوقه و وسیله و شدت گرما کمتر از خطر دشمن نبود. بعضی از سست ایمانان در بین راه پشیمان شدند. ناگهان مردی به نام کعب بن مالک برگشت و راه مدینه را پیش گرفت . اصحاب به رسول خدا گفتند: یا رسول اللّه ! کعب بن مالک برگشت . فرمود:ولش کنید، اگر در او خیری باشد خداوند به زودی او را به شما برخواهد گرداند و اگر نیست خداوند شما را از شر او آسوده کرده . طولی نکشید که اصحاب گفتند: یا رسول اللّه ! مراره بن ربیع نیز برگشت . رسول اکرم فرمود:ولش کنید اگر در او خیری باشد خداوند به زودی او را به شما برمی گرداند و اگر نباشد خداوند شما را از شر او آسوده کرده است . مدتی نگذشت که باز اصحاب گفتند: یا رسول اللّه ! هلال بن امیه هم برگشت . رسول اکرم همان جمله را که در مورد آن دو نفر گفته بود تکرار کرد. در این بین شتر ابوذر که همراه قافله می آمد از رفتن باز ماند. ابوذر هر چه کوشش کرد که خود را به قافله برساند میسر نشد. ناگهان اصحاب متوجه شدند که ابوذر هم عقب کشیده ، گفتند: یا رسول اللّه ابوذر هم برگشت . باز هم رسول اکرم با خونسردی فرمود:ولش کنید، اگر در او خیری باشد خدا او را به شما ملحق می سازد و اگر خیری در او نیست خدا شما را از شرّ او آسوده کرده است . ابوذر هر چه کوشش کرد و به شترش فشار آورد که او را به قافله برساند، ممکن نشد. از شتر پیاده شد و بارها را به دوش گرفت و پیاده به راه افتاد. آفتاب به شدت بر سر ابوذر می تابید. از تشنگی له له می زد. خودش را از یاد برده بود و هدفی جز رسیدن به پیغمبر و ملحق شدن به یاران نمی شناخت . همان طور که می رفت ، در گوشه ای از آسمان ابری دید و چنین می نمود که در آن سمت بارانی آمده است . راه خود را به آن طرف کج کرد. به سنگی برخورد کرد که مقدار کمی آب باران در آنجا جمع شده بود. اندکی از آن چشید و از آشامیدن کامل آن صرف نظر کرد؛ زیرا به خاطرش رسید بهتر است این آب را با خود ببرم و به پیغمبر برسانم ، نکند آن حضرت تشنه باشد و آبی نداشته باشد که بیاشامد. آبها را در مشکی که همراه داشت ریخت و با سایر بارهایی که داشت به دوش کشید، با جگری سوزان پستیها و بلندیهای زمین را زیرپا می گذاشت . تا از دور چشمش به سیاهی سپاه مسلمین افتاد؛ قلبش از خوشحالی طپید و به سرعت خود افزود. از آن طرف نیز یکی از سپاهیان اسلام از دور چشمش به یک سیاهی افتاد که به سوی آنها پیش می آمد. به رسول اکرم عرض کرد: یا رسول اللّه ! مثل اینکه مردی از دو به طرف ما می آید. رسول اکرم :چه خوب است ابوذر باشد!.
سیاهی نزدیکتر رسید، مردی فریاد کرد: به خدا خودش است ، ابوذر است . رسول اکرم :خداوند ابوذر را بیامرزد، تنها زیست می کند، تنها می میرد و تنها محشور می شود. رسول اکرم ابوذر را استقبال کرد، اثاث را از پشت او گرفت و به زمین گذاشت . ابوذر از خستگی و تشنگی بی حال به زمین افتاد. رسول اکرم :آب حاضر کنید و به ابوذر بدهید که خیلی تشنه است .
ابوذر:آب همراه من هست . آب همراه داشتی و نیاشامیدی ؟! آری پدر و مادرم به قربانت ! به سنگی برخوردم دیدم آب سرد و گوارایی است . اندکی چشیدم ، با خود گفتم از آن نمی آشامم تا حبیبم رسول خدا از آن بیاشامد.

📚 داستان راستان/استاد مطهری

نامه

نامه منتشر شده در هیچ دیدگاهی برای نامه ثبت نشده

◽️ حکایت کوتاه

🔴ﻣﺮﺩﯼ ﻫﻤﺴﺮ ﻭ ﺳﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺵ ﺭﺍ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺭﻭﺯﯼ ﺧﻮﺩ ﻭ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﺍﺵ ﺭﺍﻫﯽ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ ﺩﻭﺭ ﺷﺪ… ﻓﺮﺯﻧﺪﺍﻧﺶ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺻﻤﯿﻢ ﻗﻠﺐ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﻭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ.
ﻣﺪﺗﯽ ﺑﻌﺪ ، ﭘﺪﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺍﻭﻟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻫﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ. ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﻮﺩ ﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ ، ﺑﻠﮑﻪ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﻮﺳﯿﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺍﯾﻦ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﻋﺰﯾﺰﺗﺮﯾﻦ ﮐﺲ ﻣﺎﺳﺖ.
ﺳﭙﺲ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺎﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻨﻨﺪ ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﯿﺴﻪ‌ﯼ ﻣﺨﻤﻠﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩﻧﺪ … ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﯿﺴﻪ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﻏﺒﺎﺭ ﺭﻭﯾﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭ ﮐﯿﺴﻪ ﻣﯽ‌ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ… ﻭ ﺑﺎ ﻫﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﻣﯽ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩ ﻫﻤﯿﻦ ﮐﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ.
ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﮔﺬﺷﺖ. ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺯﮔﺸﺖ، ﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺟﺰ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﭘﺴﺮﺍﻧﺶ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﻣﺎﺩﺭﺕ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺳﺨﺖ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﭘﻮﻟﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺭﻣﺎﻧﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ، ﺣﺎﻟﺶ ﻭﺧﯿﻢ ﺗﺮ ﺷﺪ ﻭ ﻣﺮﺩ.

ﭘﺪﺭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ ؟ ﻣﮕﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﯼ ﺍﻭﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻧﮑﺮﺩﯾﺪ ؟ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺩﺭ ﭘﺎﮐﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﭘﻮﻝ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ! ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ . ﭘﺪﺭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺮﺍﺩﺭﺕ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻓﻮﺕ ﻣﺎﺩﺭ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﮐﻨﺪ ، ﺍﻭ ﻫﻢ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺑﺎﺏ ﺁﺷﻨﺎ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﻓﺖ .
ﭘﺪﺭ ﺗﻌﺠﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﭼﺮﺍ؟ ﻣﮕﺮ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﻧﺎﺑﺎﺏ ﺩﻭﺭﯼ ﮔﺰﯾﻨﺪ ، ﻧﺨﻮﺍﻧﺪﯾﺪ؟ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ :ﻧﻪ … ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺍﻫﺮﺕ ﮐﺠﺎﺳﺖ ؟ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﻣﺪﺕ ﻫﺎ ﺧﻮﺍﺳﺘﮕﺎﺭﺵ ﺑﻮﺩ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﺮﺩ ﺍﻵﻥ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺑﺪﺑﺨﺖ ﺍﺳﺖ. ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﺗﺄﺛﺮ ﮔﻔﺖ : ﺍﻭ ﻫﻢ ﻧﺎﻣﻪ‌ﯼ ﻣﻦ ﺭﺍ ﻧﺨﻮﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﭘﺴﺮ ﺁﺑﺮﻭﺩﺍﺭ ﻭ ﺧﻮﺵ ﻧﺎﻣﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻣﺨﺎﻟﻔﻢ ؟ ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ …
ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺯ ﻫﻢ ﭘﺎﺷﯿﺪ ، ﺳﭙﺲ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﻭﯼ ﻃﺎﻗﭽﻪ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﻮﻃﯽ ﻣﺨﻤﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺷﺖ. ﻭﺍﯼ ﺑﺮ ﻣﻦ …! ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻛﻼﻡ ﺍﻟﻠﻪ ﻣﺜﻞ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺁﻥ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺍﺳﺖ!
ﻣﻦ ﻫﻢ ﻗﺮﺁﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺑﻨﺪﻡ ﻭ ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺑﺨﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﭽﻪ ﺩﺭ ﺍﻭﺳﺖ ، ﺳﻮﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﺑﺮﻡ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺁﻥ ﺭﻭﺵ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻦ ﺍست.

Primary Sidebar

Secondary Sidebar

Tertiary Sidebar

طراحی سایت
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار